ناصر الدين شاه قاجار

68

روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى )

آفتاب‌گردان امين اقدس را لب رودخانه زده بودند ، خودشان هم بودند نهار مىخوردند ، سواره زديم به رودخانه رفتيم دم چادر امين اقدس ، عزيز السلطان هم با آقا عبد إله سواره راه مىرفتند به عزيز السلطان گفتم تو باش با امين اقدس بيا ، خودمان رانديم خيلى سواره رانديم باز هرده ماهور بود بعد كم‌كم زمين قدرى مسطح شد سوار كالسكه شده رانديم ، قدرى كه رفتيم باز باران آمد ، ايند [ فعه ] خيلى به شدت باريد ، مردم و زمين را تر كرد و ايستاد ، همين هى باران مىآمد و مىايستاد ، زمين كالسكه هى پائين مىرفت بالا مىآمد ، زمينش خوب مسطح نبود ، بعضى جاها هم احتياط داشت ، اما همين‌طور با كالسكه مىرانديم ، بعد از چير امين‌آباد خالصه است كه حالا ميرزا عبد إله مستوفى خريده است ، بعضى دهات ديگر هم بود مثل يامچى و غيره ، از نهارگاه حرم هم كه گذشتيم طرف دست راست يك دهى بود اسمش نيكيجه بود خوب دهى بود ، يك آبى هم از توش مىآمد ، طرف دست راست و چپ هر ده ماهور زياد دارد ، توى ماهورهاى دست چپ يك ده خوبى بود از دور پيدا بود ، ده خيلى خوبى بود از دور خيلى قشنگ مىنمود ، زراعت زياد داشت ، اسمش ياغليجه است ، دو دانگش [ 38 ] خالصه باقيش مال ميرزا ابو المكارم است ، يك كوه بزرگى دست چپ پيدا بود اسمش دمرلو است ، تكه قيس هم مىگويند ، كوه بسيار قشنگ خوبى است ، قله‌هاى « 58 » كوه سختان دارد اما دامنه و اطراف كوه همه سبز و نرمان است ، انشااللّه بايد بعد ازين آمد و پاى همين كوه اردو زد و چند وقت ماند و گردش كرد ، كاونديارى هم همين پشت‌ها است ، همين‌طور كه توى كالسكه مىرانديم نزديك منزل يك دسته عرضه‌چى خر خمسه‌اى آمده بودند سر راه هفت هشت ده نفر مرد بودند دو سه نفر زن ، يك قال مقال و رسوائى مىكردند و عرض مىكردند ، اگر من سوار اسب بودم كه ما را از اسب مىكشيدند پائين ، ملك‌شان را عوض خالصه يكى برده بود ، حق هم داشتند ، حكم شد امين السلطان به عرضشان برسد ، بعد از عرض اينها سوار اسب شديم ، يك راهى بود . آنراه را گرفته رانديم رفتيم رسيديم به رودخانهء زنجان چائى ، اردو را نزديك رودخانه زده‌اند اما رودخانه را از ترس سيل از اردو خارج كرده‌اند ، از توى رودخانه رانديم از در حمام وارد سراپرده شديم ، دو ساعت و نيم به غروب مانده وارد منزل شديم .

--> ( 58 ) . اصل : غله‌هاى